۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه


یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته مادر بزرگ داشت از کلیسا برمیگشت.
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت مامان بزرگ امروز در باره چه چیزی موعظه شد؟
او کمی فکر کرد و گفت عزیزم حتی یک کلمه اش را هم نمیتوانم به یاد بیاورم !!
نوه پوزخندی زد و گفت: تو که چیزی یادت نمیاد واسه چی هر هفته همش میری کلیسا؟!!
مادر بزرگ سبدی را که در دست داشت خالی کرد و از نوه اش خواست که با آن برایش آب بیاورد.

نوه با تعجب پرسید: با این سبد! غیر ممکنه آبی توش بمونه!
و با تمسخر رفت و این کار را کرد و برگشت گفت : ببین من که گفتم این کار امکان پذیر نیست.
مادر بزرگ سبد را از او گرفت و به دقت آن را برانداز کرد و گفت:
آره راست میگی اصلا آبی توش نیست ولی به نظر میرسه سبده تمیزتر شده !! یه نگاه بنداز...!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر